
واسه ي تو مي نويسم واسه تو كه مثل نوري
كاش بدوني كه عزيزم مي ميرم از غم دوري
ياد روزاي گذشته دلخوشم كرده به بودن
تو بگو وقتي تو نيستي چي دارم واسه سرودن
مهربون بودي و دنيا با تو رنگ تازگي داشت
اون دوتا چشم قشنگت واژه واژه سادگي داشت
آبي قشنگ چشمات پر بود از رنگ اقاقي
تو همون ماه اميدي كه بايد به من بتابي
نازنين واژه ي شعرم اسمت وبهونه مي كرد
توي غربت و غريبي باز هواي خونه مي كرد
با صداي مهربونت مي تپيد نبض ترانه
هديه دادي تو به قلبم يه نگاه عاشقانه
واسه دوست داشتن چشمات يادت هق هق قلبم
باورم شد كه تو گفتي : ميرم اما بر مي گردم
رفتي و بعد سكوتت باز شكست بغض نگاهم
بعد تو كاشكي بدوني باز اسير اشك وآهم
آخرين حرفم بشنو خيلي دلتنگ نگاتم
مهربون ناجي قصه تا هميشه چشم براتم











تو اگر با من باشي ** همه تن، چشم ** به مهماني باران خواهم رفت ** کوچه باغ پر ياس دم صبح ** خانه ي خشتي پر پيچک ده ** و تن پر طپش گندم زار ** زير دست هوس انگيز نسيم ** همه را خواهم ديد ** آب خواهم نوشيد، با کف دست ** از آن چشمه ي پاک ** زير بادامي در يک دور ** و سلامي خواهم گفت به برادرهايم ** پاي ديوار کج قلعه ي ده ** تو اگر با من باشي ** دست هامان با هم ** به صدايي در حجم صداقت خواهد پيوست ** تو اگر با من باشي ** پلي از نور بنا خواهم کرد ** که به خورشيد رسد ** من، تو هستم که ز مهماني شب، ديگري ** و تو، من ** که ز عطر گل ياس ** و تنفس در بال نسيم ** و رها گشتن، در حجمي از خاطره ها، سرشارم ** مي تواني با من ** گل بچيني از باغ ** بنشيني لب رود ** سر کني آوازي ** و بخندي، که بلرزد دشت ** مي تواني با من ** برسي تا سر آن کوه بلند ** بنويسي بر صورت ابر ** حرف بسيارت را ** که بخوانند تمام مردم ** تو اگر با من باشي ** من برايت هر صبح ** گلي از باغچه خواهم آورد ** که تو آن را، در گلداني بگذاري ** از خاک صداقت لبريز ** روي هر سطر کتابت، بنويسي که... ** بهار است، بهار...
نوشته شده توسط میلاد و زهرا در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 14:4 |
لینک ثابت |