الا یا ایها ساقی ادرکاسا وناولها
که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
ببوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محمل ها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید اخر
نهان کی ماند ان ذازی کزو سازند محفل ها
حضوری گر همی خواهی ازو غایب مشو حافظ
متا ما تلق من تهوا دع الدنیا و اهملها
نوشته شده توسط میلاد و زهرا در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 10:8 |
لینک ثابت |