به صفاي دوستانم
نكند تو اي ستاره بپري از آسمانم
بروي و بر نگردي چو پرندگان جانم
نكند خدا نكرده بروي به پشت ابري
كه لجوجو بي ترحم زده خيمه بر گمانم
نه سپيده اي نه ماهي چه كسي دهد گواهي
كه دلم زرو سياهي به قفات مي دوانم
شبي از شبان آبي كه هوا شكوفه ريزد
دل پر شراره ام را به هوات مي فشانم
چه غم از جفاي دشمن ز تگرگ و برف و بهمن
كه بهار مانده با من زصفاي دوستانم
خا نهُ من
اگر به خانه من آمديد
نرم و آهسته آييد
مبادا ترك بردارد
چینی نازک تنهایی من
چشم بهانه اي است براي نگاه
نگاه بهانه اي است براي عشق
عشق بهانه اي است براي زندگي
دوست
ای دوست اگر جان طلبی جان به تو بخشم
هر چند عزيز است بگو تا به تو بخشم
گر هزار بار شکند دلم را دوست
اين دل شکسته ام باز خانه محبت اوست
اگر زندگی مرگ و مرگ زندگی
پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی
در غریبی ناله کردم کسی يادم نکرد
در قفس جان دادم صیاد آزادم نکرد
بنام سلطان غم
پدر خوبست و مادر نازنين
برادر ميوه روي زمين
بگردي جهان را سراسر
نبيني مونسي همچو خواهر
نوشته شده توسط میلاد و زهرا در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 20:28 |
لینک ثابت |